چون در آیًینه نگریستم
هییًت نگار را دیدم
غده ای از اعصاب ورگ
نشان افتخارخود محوری
اما کسی جزمن آنجا نبود
من بودم که فرمان مرگ صادرکردم
قهقهه زنان
پس نقاب انساندوستی از چهره برافکندم
وخود را نمایاندم
آنچنان که بودم
خود را به انکار رسیدم
زندگی را
ومرگ را
عشق را
هییًت نگار را دیدم
غده ای از اعصاب ورگ
نشان افتخارخود محوری
اما کسی جزمن آنجا نبود
من بودم که فرمان مرگ صادرکردم
قهقهه زنان
پس نقاب انساندوستی از چهره برافکندم
وخود را نمایاندم
آنچنان که بودم
خود را به انکار رسیدم
زندگی را
ومرگ را
عشق را
0 comments:
Post a Comment