ای نازنین
درانتظارتو
قرنهاست که اندرون کلبه
خیره به درگاه نشسته ام
درین بیابان دیگر
خاروخاشاکی
به برافروزی آتش
نمانده است
درین شبهای سرد زمستان
آن هنگام که باد
دانه های برف را
به پنجره کلبه می زند
من همچنان
منتظر
به درگاه می نگرم
اگر روزی آمدی
ای مهربان
برایم
آینه ای بیاور
که درآن
موها ی من
خاکسترانتظار
نباشند
درانتظارتو
قرنهاست که اندرون کلبه
خیره به درگاه نشسته ام
درین بیابان دیگر
خاروخاشاکی
به برافروزی آتش
نمانده است
درین شبهای سرد زمستان
آن هنگام که باد
دانه های برف را
به پنجره کلبه می زند
من همچنان
منتظر
به درگاه می نگرم
اگر روزی آمدی
ای مهربان
برایم
آینه ای بیاور
که درآن
موها ی من
خاکسترانتظار
نباشند
No comments:
Post a Comment