هپلي گفت:
<چه کسی میگويد که دنيا تمام شده؟ چه کسی میگويد؟ چرا فرياد نمیزند؟ چرا تنها ناله میکند؟ چرا چشم باز نمیکند و نمیبيند؟ چرا سرش را برمیگرداند و خشم بيهودهاش را فرو میخورد؟ چرا حرفی نمیزند؟ مگر راهی هم برايش باقی میماند؟ چرا بر نمیگردد؟ چرا دنباله حرفش را نمیگيرد؟ چرا بر حرف خودش صحه نمیگذارد؟ اصلا مگر حرفش اهمیتي دارد>
او ديگر به چيزي اعتقاد ندارد. او حتي حرفهاي خودش را هم ديگر باور ندارد.
براي او هيچ راهي باقي نمانده است. خشم هيچ کمکي نمي کند.
آن خشم بيهوده که فقط مفري براي تخليه است. فرياد زدن هم بي فايده است.
تاريخ پر از فرياد است. و همان تاريخ است که نشان داده هيچ چيزي بهتر نشده است.هيچ وقت هم بهتر نخواهد شد.
و آدمهاهميشه در چنبره خودفريبي گرفتار بوده اند و خواهند بود.
نه چيزي براي ديدن وجود دارد و نه چيزي براي گفتن.
همه اشيا تو همند.
همه حرفها غلطند. از جمله حرف خود او.
<چه کسی میگويد که دنيا تمام شده؟ چه کسی میگويد؟ چرا فرياد نمیزند؟ چرا تنها ناله میکند؟ چرا چشم باز نمیکند و نمیبيند؟ چرا سرش را برمیگرداند و خشم بيهودهاش را فرو میخورد؟ چرا حرفی نمیزند؟ مگر راهی هم برايش باقی میماند؟ چرا بر نمیگردد؟ چرا دنباله حرفش را نمیگيرد؟ چرا بر حرف خودش صحه نمیگذارد؟ اصلا مگر حرفش اهمیتي دارد>
او ديگر به چيزي اعتقاد ندارد. او حتي حرفهاي خودش را هم ديگر باور ندارد.
براي او هيچ راهي باقي نمانده است. خشم هيچ کمکي نمي کند.
آن خشم بيهوده که فقط مفري براي تخليه است. فرياد زدن هم بي فايده است.
تاريخ پر از فرياد است. و همان تاريخ است که نشان داده هيچ چيزي بهتر نشده است.هيچ وقت هم بهتر نخواهد شد.
و آدمهاهميشه در چنبره خودفريبي گرفتار بوده اند و خواهند بود.
نه چيزي براي ديدن وجود دارد و نه چيزي براي گفتن.
همه اشيا تو همند.
همه حرفها غلطند. از جمله حرف خود او.