Tuesday, April 16, 2002

شور

ابر مي بارد
ابر حس
بر خاک دل
چشمه اي شد احساس
جاري در رگهاي لحظه
پروازي در وراي مکان
آه من چه دلم پر مي زند امشب
و ديگر خودم نيستم
از پيله در آمدم
و پروانه اي شدم
پرواز کردم
به سوي گلهاي شقايق
به دنياي بنفشه ها و رنگين کمانهاي ابدي
و چشمه سارهاي هميشه خندان
آنجا که آدمها همديگر را حس مي کنند
و دلسوزي والاترين احساسهاست
که حتي بر بقا هم مي چربد.

****

من ابر بودم
حالا درختم
زمين بودم
حالا آسمانم
درد بودم
حالا درمانم
نياز بودم
حالا بي نيازي ام
من اشک بودم
حالا چشمم
چشم بودم
حالا نگاهم
نگاه بودم
حالا بينشم
من عاشق بودم
حالا عشقم
شورم
موجم
من ديگر انسان نيستم
و نمي دانم چه هستم
تو ببين من چه هستم.

*****

يک شب خواب ديدم
که در پرديس هستم
آنجا پر از چشمه و جويبار بود
هوا ملايم بود
مثل مخمل لطيف
و خورشيدبا پرتوهاي طلايي اش
دره سرسبز را جلا مي داد
شادي در زير پوستم جاري شد
پر در آوردم
به هوا پريدم
هوا شدم



«چند شب پيش داشتم موسيقي سلتي ار لورينا مک کنيت گوش مي دادم.
دوست خوبي با من از طريق سيمها در تماس بود.
حال و هواي خوبي به من دست داد و
من خطوط بالا را برا يش نوشتم
«