در سپيده دم بهار
درخت از خود با من سخن گفت
از ريشه هايش
که در تمناي آب مي سوختند
وشاخه هايش
که پرتوهاي آفتاب را در آغوش مي فشردند
از نسيمي
که آواز رقص بود
و خنکاي دلي
که به تراوت شبنم رسيده بود
که به تراوت شبنم رسيده بود
آه درختي که در رگهايش جويبارهاي آب جاري اند
خود بخشنده آبست
نه نيازمند آن
که برگهاي سبزش هداياي مهرند
و حيات
پرتوهاي نور يست
که از لابلای شاخه هايش گذر کرده است.
درخت ايمان منست
به حيات
گر نه عشق من
که برگهاي سبزش هداياي مهرند
و حيات
پرتوهاي نور يست
که از لابلای شاخه هايش گذر کرده است.
درخت ايمان منست
به حيات
گر نه عشق من
No comments:
Post a Comment