Thursday, April 25, 2002

شهر

من در طبقه بيستم از يک ساختمان بلند زندگي مي کنم. در اين ساختمان صدها آپارتمان وجود دارند که در هر کدام مردماني زندگي مي کنند. ما ساکنين ساختمان همديگر را نمي شناسيم و در آسانسوري که بالا و پايين مي رود در سکوت کنار هم مي ايستيم. هر کسي مراقب است که نگاهش با ديگري تلاقي نکند.
شبها وقتي از پنجره اتاقم بيرون را مي نگرم هزارها پنجره روشن و خاموش مي بينم. من مي دانم که در پشت اين پنجره ها مردماني زندگي مي کنند. اين کسان گاهي اوقات به کنارپنجره اتاقشان مي آيند و نگاهي به بيرون مي اندازند. آنها همه ساکتند. اگر از قضا در همان زمان کسي ديگر در پشت پنجره اي ديگر ايستاده طوريکه نگاه اين دو با هم تلاقي کند هر دو به عمق اتاقشان عقب گرد مي کنند و پرده ها کشيده مي شوند.
کم کم زمان مي گذرد و روشنايي آفتاب در افق شرقي پديدار مي شود. نور چراغها بتدريج کمرنگ مي شوند. در عوض به تعداد عابرين در خيابانها افزوده مي شود. اين عابران از مواجهه با يکديگر پرهيز مي کنند و مراقبند که نگاهشان با نگاه ديگران تلاقي نکند. آنها مسير حرکتشان را ماهرانه طوري تنظيم مي کنند که برخوردي پيش نيايد. وقتي در اتوبوس در کنار هم مي ايستند قرار نيست کسي به کسي نگاه کند يا کسي با کسي سخني بگويد.
من که درپشت پنجره اتاقم نشسته ام همه اينها را مشاهده مي کنم. گذر زندگي با گذر شب و روز را. آسماني که يک در ميان روشن و تاريک مي شود. ابرهايي که طول آسمان را طي مي کنندو شهري که به نوبت مي خوابد و بيدار مي شود.
و من همچنان به تماشاي آسماني نشسته ام که جاي ستاره هايش را پنجره هايي گرفته اند که چراغي در درون هرکدام روشن است.

به معناي شهر مي انديشم