Monday, October 22, 2007

دیدن و شنیدن

To Andrea Bocelli

چشمانت هدایت گرند
گر نه طی طریق
بس دشوارست
برپاهای فرسوده من


چشمانت نمایانگر پردیسند
گر نه انگشتان من
از فرط ناامیدی
به خاک اشارت دارند


نگاهت آهنگ رویای منست
درتیره گاه شب
بینش ازصدای تو سیراب میگردد
دیدن
گامی بیهوده ست


پیام بشارت اکنون
در آواز توست
فراخوانی آدمیان را
نور جلوه گاه صدای توست


ومرا گزیری نیست دیگر
جز درین کوره راه ماندن
بربستر خاک فروافتادن
وبه رویای ابدی
خسبیدن

Saturday, June 17, 2006

وصال

زیباترین کلام
صراحت بیان توست

زیباترین نگار
چهره بی نقاب توست

زیباترین تماس
صدای بی واسطه توست

***

عاشقانه ترین فریاد
گریستن ابرست

چون غیابت
که تاریکترین شبهاست

وگشایش چشمانت
که طلوع سپیده است

***

آزمون عشق دشوارنیست
حتی در گذرازچنبره های تنگ نیاز
تنها درنگی لازم است
ازشتاب زمان

***

جاودانه ترین وصال
فراغت خاطرست

پرشکوه ترین معاشقه
هم آغوشی با مرگ است

وزیباترین رویا
رویای فراموشیست


امشب

امشب آسمان با من سخن خواهد گفت
وپرده از راز پریشانیش برخواهد گرفت

امشب آسمان عاشقانه خواهد گریست
واززمین
برق آسا بوسه ای خواهد گرفت

امشب آسمان
مرا درنظرخواهد نشاند
ومشتاقانه
برمن مهرخود خواهد فشاند

امشب آسمان درآغوشش مرا خواهد فشارد
وبا خود به فضاهای بی حصار خواهد کشاند

پس آنگه که ستار گان یکایک پدید آیند
تنها من
با آنان سخن توانم راند


Friday, June 16, 2006

نگار

چون در آیًینه نگریستم
هییًت نگار را دیدم
غده ای از اعصاب ورگ
نشان افتخارخود محوری

اما کسی جزمن آنجا نبود
من بودم که فرمان مرگ صادرکردم
قهقهه زنان

پس نقاب انساندوستی از چهره برافکندم
وخود را نمایاندم
آنچنان که بودم
خود را به انکار رسیدم
زندگی را
ومرگ را
عشق را


درون

درخت ودرختچه
برگ و برگچه

درختزاری در دل
خشکزاری برچهره

بهاری در درون
خرانی ازبرون

گلی درگلخانه
پرنده ای در قفس

تبسمی مبهم
واحساسی در دل

چون اشکی
خشکیده در چشم

وسیاره ای
عقیم ازحیات


Wednesday, June 14, 2006

جهت حرکت

ای کبوترغمگینی
که پاهایت را از دست داده ای
از بالهایت استفاده کن
وخود را
ازسکون لایه های خاک برها


دریچه خوشبختی
برمستمندان بسته است
مسیررهایی
درکوچه التماس نیست
موشها درسایه پنهان می شوند
تو به سوی آفتاب بپرواز

ای سالک
که برکویرزندگی
گام بر می داری
گرچه همه جهات یکسانند
گربه آسمان صاف بنگری
راه طریقت را خواهی یافت


شوق دیدار

نه در قطارمسافری بود
نه در ایستگاه

نه چشمانی برراه
نه پروازی درنگاه

نه عزیمتی از انتظار
نه شوقی در وصال

واین همه را چه به سادگی پذیرفته ایم
که دلتنگی عاطفه مجنونانست
وتمنا احساسی بی حاصل

دوست داشتن تجارتیست پایاپای
چون پرستش بی نیازی
وتحقیرنیازمندی

عشق کلامیست بیگانه
ازگذ شته های دوردست
واسطوره های کودکان

آه دریغ ازلحظه ای
ولبخندی
حاکی ازرضایت دیدار
واشتیاقی
به ملاقات مجدد
بخششی بی نخوت

آه دریغ ازدوست داشتنی بی دریغ
سخنی لحنی آکنده ازمهربانی
ونوازشی بی جانبه

آیا فرا خواهد رسید روزی
که همگان دریابند
حقارت قدرتمندی
وشکوهمندی ضعف را؟

آیا فرا خواهد رسید روزی
که دوست بداریم
انسان را
دردردمندی اش
نه به اقتدارش
ومراتبش
به لحظه خواهش
والتماسش
به لحظه ایثار؟




رفتار

من به نهاد انسانها پی برده ام
ودردالان های پیچاپیچ رفتارسفرکرده ام
درون تاریک ترین دلها را کاویده ام
تا به ژرفنای ریشه های تصمیم رسیده ام

آن روزکه بازگردم
روبنده را کنارخواهم گذاشت
وبا تو ای دوست
باچشمانم سخن خواهم گفت


حیات

حیات روده ای درازست
ما ازدهان وارد می شویم
و ازانتها خارج

حرکت افقی است
وما درمکان ساکنیم
چون مجسمه ای بی حالت

ما جنازه هاییم
درگورستان زندگی
درانتظارتولد
در هوایی متعفن

با صورتانی خندان
و شکمانی پر از طعام
ما بیصدا می گرییم
ما بی عشق می زندگیم


جستجو

به پریا


درپیچ تودرتوی زمان
به ملاقات هم برآمده ایم
تو ناآرامی
و بی قراری مرا می بینی
وبه من اعتماد نمی کنی
تونیازمند آرامشی
وآنرا در من نمی یابی
ما همه به دنبال آرامشیم
درچهارراه های برخورد وآشنایی
همه درجستجوی پردیس موعودیم
پابراحساسات همدیگر
همه به کتمان حقیقت نشسته ایم
دست در دست همدیگر
ما به انکارعشق رسیده ایم
درپی تحصیل شادمانی
درتقلای حفظ خود
درین پایان ناگهانی

من بدی نیستم
و
توخوبی نیز


Toronto

اینجا تورونتوست
شهر روبنده ها

شهر سیمان و شیشه
و گلهای مصنوعی

شهرحنجره های بی صوت
وناله های اگزوز

شهر اندامهای بی سر
ولبخندها ی ساختگی


شهر پرندگان بی بال
وروابط بی حس

شهر خاموش
شهرمرده
شهر آوار

شهربی عشق


گرسنگی

To Kevin Carter

نمی خواهم زندگانی را
اینسان اینگونه
بدین ترتیب
کین خطوط درتوالیند
وین کلمات بدنبال هم


نمی خواهم زندگانی را
اینسان اینگونه

گرتکدرخاطری هست
درگوشه ای
ابرآلود و غمگین
برچهره ای سرد و منجمد
که خیره است بی حالت


گر تردیدی هست
در اعتراف به احساسی
که در لجنزاریک رابطه لگدمال شده
ودر حضور کرکس مرگ
که کودک گرسنه درون را
حریصانه ثانیه می شمارد
نمی خواهم زندگانی را
اینسان اینگونه


Sunday, June 11, 2006

آرامش

به آقاجون


حیات سرآغازمرگ است
همانسان
که غم به شادی منجر می گردد
وآرامش
منتهای
پریشانیست


کنجکاوی سرخی نادریست
بر
پیکره بیجان جامعه
مثال لکه ای فیروزه ای
در
پهندشت سبزخره ای
دریاچه ای کوچک
محاط دراقیانوس حیات


آه چه معصومانه
و محیلانه
تو را به کشتارگاه برده اند
بی نیازی به حقیقت
برهانی نیست
بلکه شهوتیست
به تنعم ورفاه
رخوت اندام زنده است
در محیط معتدل


درکنارمن نشسته ای
بی هیچ سخنی
حضورتو حقیقتی ست
در انبوه توهم اشیا
تمایل حس خودآگاهی
به
پذیرش آرامش نامتناهی
لبخندیست بردردی کهنه


درمیان عابران مرده
تحرک عین سکونست
حقیقتی که کذبش را
تنها صدای قدمهای تو ثابت می کند

درسکوت مطلق
هماهنگی گام های ما
تنها مثال همراهیست


انتظار

ای نازنین
درانتظارتو
قرنهاست که اندرون کلبه
خیره به درگاه نشسته ام
درین بیابان
دیگر
خاروخاشاکی
به برافروزی آتش
نمانده است

درین شبهای سرد زمستان
آن هنگام که باد
دانه های برف را
به
پنجره کلبه می زند
من همچنان
منتظر
به درگاه می نگرم

اگر روزی آمدی
ای مهربان
برایم
آینه ای بیاور
که درآن
موها ی من
خاکسترانتظار
نباشند


مرثیه برای احمد شاملو

درمرگت گریستم

نه به خاطرتو
که "مرگ را
سرودی کردی
پرطبل ازحیات"

نه به خاطرخود
که زندگی را
قصه ای کردم
بی فراز

به خاطرسرزمینی گریستم
که حماسه هایش را
سراینده ای
دیگرنیست


رسالت

هرگزازتوگریستن مباد
مگرآنکه قطره های اشک
بسان کلماتی آهنگین
بر کاغذ فرود آیند
تا بیان حقیقتی باشند
که همه می دانند
ولیکن در سکوت

نشاط

چه نشاطی می توان داشت؟
هنگامی که دیگر
درختی نمانده است
تا نسیم خنک سحرگاهی
موسیقی برگهایش را بنوازد

آه زندگی زندگی


دربعد ازظهرگرم و
خشک تابستان
جویباری فرحبخش
و درختی
تا در سایه اش بیاسایی

آه خاطره خاطره


تقدیر

شکوهمندانه
به خلوت نشسته بود
با چهره ای
آّّکنده از یاس
نظاره گر مردمانی
که لحظه ها را حس ناکرده زیستند
چرا که اسارت را به آزادی برگزیدند
ومراتب را دیواری بی رخنه پنداشتند

پس آنک مرگ به زندگی درآمیخت
و من زاده شدم
کودکی برآمده زین آمیزش
بازتاب چهره غمگینش
پس لرزه ای گذرنده

و اینک در پی تقدیر
به سرشت آسمان خواهم پیوست
وزمین در من شناور خواهد گشت
با همه اسرار نا گفته اش


تنهایی

گام برداشته ام
در تاریکی خویش
سر در گریبان فروبرده
دردالان تنگ تنهایی
با دیوارهایی
برساخته ازحقیقت مسکوت

سپس شب به روز استحاله یافت
ومن تجربه زایش نورشدم
به رسالت افشای حقایق
مرگی که به آرامی و تداوم
تارهای خود رابر اندام زندگی تنید

پس مرگ و زندگی
همزمان به انکار عشق رسیدند
من از جنازه یک تجربه
به حضور تعفن پی بردم
وتو ازاسارت یک نیاز


A final note

It is absurd to believe that the constant pain afflicting us is purely by chance. On the contrary, misery is the norm, not the exception. Who can i blame for our existence? Not the accident of the Sun which gives us life; i accuse myself, since i don't believe in God or a hereafter. If i did, i could dilude myself that life promises a heavenly dessert after an indigestible main course.


I have never been able to accept the common misconception that everything one day will be better. Nothing will be better; at best or at worst it will only be different.

I no longer want to think; above all else, no longer think.

'From a movie'

Monday, March 21, 2005

Your hands


To Catherine Roynette.


Pledge your hands to the wind.
They will fly
They will fly up to the sky
and they will nest
on the stars.

Pledge your hands to the wind.
They will go to the salted desert
and there will grow
two vivacious trees,
one uplifted proud cypress
and the other one
a weeping in-love willow.

Pledge your hands to the wind.
They will go to the endless sea
one will become
a restless curling wave
and the other one
a raft, haven of hope.

Your hands,
two butterflies,
two rays of light,
two olive tree leaves
are floating on the wind.

They are
two eternal souls,
two liberated souls.


Sunday, March 20, 2005

دستانت


به کاترین


دستانت را به باد بسپار
خواهند رفت
خواهند رفت به آسمان
و لانه خواهند کرد برستارگان

دستانت را به باد بسپار
خواهند رفت به دشت کویر
و خواهند رویید
یکی سروی سربلند
ودیگری بید عاشق


دستانت را به باد بسپار
خواهند رفت به دریای بیکران
یکی موجی خواهد شد بی قرار
و دیگری کلکی٬ ما من امید


دستان تو
دوپروانه
دوپرتو نور
دوبرگ درخت زیتون

شناور بر باد
دو روح جاوید
دو روح آزاد


Thursday, December 09, 2004

شب وعاشق

شب است و شب زنده دار
چون روح عاشق و عشق

Tuesday, November 30, 2004

خیال اندیشی

هر درونی کو خيال ‌انديش شد
چون دليل آری خيال‌اش بيش شد

مولانا



Sunday, June 15, 2003

Decision


Life does not stay at the corner of decision.


Monday, April 21, 2003

A Special Note in the Diary of a Spirit



It was at the beginning of the spring that a fight started inside me. During the nights of sleeplessness, i was burning in the flames of a war that its motive and its oponents all were part of me. It was clear to both sides what this conflict was about.

The battle eventually ended with victory for one side and defeat for the other side. There were corpses everywhere covered by the ashes of the burned land. However it was unclear what was gained by the war and it remained unknown which side won the battle and which side lost it. It was then dictated by the conqueror to the defeated that nobody must ever know what this conflict was about.

Time passed by over the wasted land until sprouts of some herbs appeared, gradually growing up. Even some flowers bloomed out of the black ashes. Hope returned to the defeated. What else could one expect when the winner, the failed and the reason are all the same?

However for the burned trees to blossom again Sun was needed. The warm, kind light of Sun was needed to revive the frozen soul. Sun was however hidden behind the dark clouds, the garment of the conqueror. It felt that another war was about to happen.

***

Ah, Hope, are you my friend or my enemy? Without you i die and with you i am tortured to death.

***

Oh, Sun is watching us. Hush.

(Silence)



Tuesday, April 01, 2003

تأثر

در يک لحظه
سرخي پيراهن تو
و قطره اشکي در چشم من

Friday, February 14, 2003

Trois poèmes


Le premier poème

*La vie*

Au début de la soirée,
dans les passages mobiles foncés,
parmi les statues silencieuses,
il y a avait seulment toi et moi.
Tu m'as dit bonjour de la main.
Tu as ri avec moi.
Je t'ai souri.

Dans le train de la vie,
nous nous sommes regardés l'un l'autre
avec les yeux clair.
Tandis que nous nous sommes connus longtemps,
mais nous sommes encore neuf l'un l'autre.

Quand l'obscurité vient sur nous,
je descends du train.
Tu ne me vois pas.
Je t'attends désespérément.
Le train part de la station.
Nous ne nous reverrons jamais.

Il y a beaucoup de trains dans notre ville.
Il y a beaucoup de passages dans notre ville.
Il y a beaucoup de stations dans notre ville.
Notre ville est trop grande.

***

Le deuxième poème

*L'annèe froide *



Pendant l'année de la neige,
dans les eaux congelees des émotions,
nous avons formellement accepté
la présence des parasoles gris
avec nos signatures.
Nous nous sommes habitués
à la présence des lacs congelés.

Quand j'ai recherché une pebuse verte,
j'ai fait face à une petite violette
qui m'a regardé,
malgré le fait qu'elle est habituée au froid.

***

Le troisième poème

*Le choix*

Pendant l'année de la neige,
je parle de l'amour,
de vieux tableaux poussiéreux,
d'histoires jaunatres de conventions
admis sans interrogation,
et la crainte,
la crainte,
la crainte.

Ah, nos amoureux ne sont pas notre choix,
et nous ne sommes pas leur choix non plus.
Ainsi nous nous regardons l'un l'autre,
et nous acceptons l'amour.
C'est un etat d'être.


Thursday, November 28, 2002

شب شنبه

شب شنبه چه طولاني بود.
گذر ثانيه ها

چکه چکه قطره های خون بودند


Friday, November 22, 2002

پایان

ديدی که چگونه آن آغاز به آن پايان انجاميد؟
و تو ندانستی که آن پايان چه بود.
و اينک آغازی که از پس آن پايان آمده،
تا پايان اين دگر چه باشد؟


Wednesday, June 05, 2002

مستی

چنان مستم چنان مستم من امروز
که از غصه برون جستم من امروز

مولانا

Monday, May 27, 2002

دریغ ورزیدن

به تو نگاه مي کنم
ومی دانم که تنها نیازمند یکی نگاهی
تا به تو دل دهد
تا آسوده خاطرت کند
بگشایدت
تا به در آیی

من پا پس می کشم
و در نيم گشوده بروي تو بسته مي شود

*مارگوت بيگل*

عشق

من شعري خواهم نوشت
بیکران
تا وسعت پهناور دلم را پرکند
سرودی سر خواهم داد
بی پایان
تا عشق ناتمام مرا سرانجامی باشد

وپرتپش ترازآبیهای بیکران
مرگ را رستاخيز عاشقان خواهم کرد
آه اين احساس

Friday, May 24, 2002

یـأس

هپلي گفت:
<چه کسی می‌گويد که دنيا تمام شده؟ چه کسی می‌گويد؟ چرا فرياد نمی‌زند؟ چرا تنها ناله می‌کند؟ چرا چشم باز نمی‌کند و نمی‌بيند؟ چرا سرش را برمی‌گرداند و خشم بيهوده‌اش را فرو می‌خورد؟ چرا حرفی نمی‌زند؟ مگر راهی هم برايش باقی می‌ماند؟ چرا بر نمی‌گردد؟ چرا دنباله حرفش را نمی‌گيرد؟ چرا بر حرف خودش صحه نمی‌گذارد؟ اصلا مگر حرفش اهمیتي دارد>

او ديگر به چيزي اعتقاد ندارد. او حتي حرفهاي خودش را هم ديگر باور ندارد.
براي او هيچ راهي باقي نمانده است. خشم هم هيچ کمکي نمي کند.
آن خشم بيهوده که فقط مفري براي تخليه است. فرياد زدن هم بي فايده است.
تاريخ پر از فرياد است. و همان تاريخ است که نشان داده هيچ چيزي بهتر نشده است.هيچ وقت هم بهتر نخواهد شد.
و آدمهاهميشه فقط در چنبره خودفريبي گرفتار بوده اند و خواهند بود.
نه چيزي براي ديدن وجود دارد و نه چيزي براي گفتن.
همه اشيا تو همند.
همه حرفها غلطند. از جمله حرف خود او.

Thursday, May 23, 2002

آینده

من به پيشگويي اعتقادي ندارم. به طالع بيني هم اعتقادي ندارم. به هيج جور فال، غيب گويي يا کف بيني هم اعتقادي ندارم.
ندايي از درون من مي گويد:
دنيا به پايان خود نزديک مي شود.

Wednesday, May 22, 2002

زندگی و مرگ

تو زندگي را يک جرعه مي نوشي
من مرگ را قطره قطره مي چشم

Friday, May 03, 2002

خود پرستی

خود پرستي نامبارک حالتيست
که اندرو
ايمان ما انکار ماست.

مولانا

حرکت

هنوز باور در انتظار حرکت است


Thursday, April 25, 2002

شهر

من در طبقه بيستم از يک ساختمان بلند زندگي مي کنم. در اين ساختمان صدها آپارتمان وجود دارند که در هر کدام مردماني زندگي مي کنند. ما ساکنين ساختمان همديگر را نمي شناسيم و در آسانسوري که بالا و پايين مي رود در سکوت کنار هم مي ايستيم. هر کسي مراقب است که نگاهش با ديگري تلاقي نکند.
شبها وقتي از پنجره اتاقم بيرون را مي نگرم هزارها پنجره روشن و خاموش مي بينم. من مي دانم که در پشت اين پنجره ها مردماني زندگي مي کنند. اين کسان گاهي اوقات به کنارپنجره اتاقشان مي آيند و نگاهي به بيرون مي اندازند. آنها همه ساکتند. اگر از قضا در همان زمان کسي ديگر در پشت پنجره اي ديگر ايستاده طوريکه نگاه اين دو با هم تلاقي کند هر دو به عمق اتاقشان عقب گرد مي کنند و پرده ها کشيده مي شوند.
کم کم زمان مي گذرد و روشنايي آفتاب در افق شرقي پديدار مي شود. نور چراغها بتدريج کمرنگ مي شوند. در عوض به تعداد عابرين در خيابانها افزوده مي شود. اين عابران از مواجهه با يکديگر پرهيز مي کنند و مراقبند که نگاهشان با نگاه ديگران تلاقي نکند. آنها مسير حرکتشان را ماهرانه طوري تنظيم مي کنند که برخوردي پيش نيايد. وقتي در اتوبوس در کنار هم مي ايستند قرار نيست کسي به کسي نگاه کند يا کسي با کسي سخني بگويد.
من که درپشت پنجره اتاقم نشسته ام همه اينها را مشاهده مي کنم. گذر زندگي با گذر شب و روز را. آسماني که يک در ميان روشن و تاريک مي شود. ابرهايي که طول آسمان را طي مي کنندو شهري که به نوبت مي خوابد و بيدار مي شود.
و من همچنان به تماشاي آسماني نشسته ام که جاي ستاره هايش را پنجره هايي گرفته اند که چراغي در درون هرکدام روشن است.

به معناي شهر مي انديشم


Saturday, April 20, 2002

قضاوت

من نمي دانم
گر قامت من
به بلنداي آسمان بود
از آن بالا چه مي ديدم
و آدمیان را
چه سان قضاوت مي کردم.

تو مي داني؟


Tuesday, April 16, 2002

شور

ابر مي بارد
ابر حس
بر خاک دل
چشمه اي شد احساس
جاري در رگهاي لحظه
پروازي در وراي مکان
آه من چه دلم پر مي زند امشب
و ديگر خودم نيستم
از پيله در آمدم
و پروانه اي شدم
پرواز کردم
به سوي گلهاي شقايق
به دنياي بنفشه ها و رنگين کمانهاي ابدي
و چشمه سارهاي هميشه خندان
آنجا که آدمها همديگر را حس مي کنند
و دلسوزي والاترين احساسهاست
که حتي بر بقا هم مي چربد.

****

من ابر بودم
حالا درختم
زمين بودم
حالا آسمانم
درد بودم
حالا درمانم
نياز بودم
حالا بي نيازي ام
من اشک بودم
حالا چشمم
چشم بودم
حالا نگاهم
نگاه بودم
حالا بينشم
من عاشق بودم
حالا عشقم
شورم
موجم
من ديگر انسان نيستم
و نمي دانم چه هستم
تو ببين من چه هستم.

*****

يک شب خواب ديدم
که در پرديس هستم
آنجا پر از چشمه و جويبار بود
هوا ملايم بود
مثل مخمل لطيف
و خورشيدبا پرتوهاي طلايي اش
دره سرسبز را جلا مي داد
شادي در زير پوستم جاري شد
پر در آوردم
به هوا پريدم
هوا شدم



«چند شب پيش داشتم موسيقي سلتي ار لورينا مک کنيت گوش مي دادم.
دوست خوبي با من از طريق سيمها در تماس بود.
حال و هواي خوبي به من دست داد و
من خطوط بالا را برا يش نوشتم
«

Sunday, April 14, 2002

ابر درخت و آسمان

ابر مي گريد
درخت مي خندد
آسمان مي انديشد

من مي گريم
مي خندم
مي انديشم

زندگی


زندگي زيباست اي زيباپسند
زنده انديشان به اين معنا رسند
آنچنان زيباست اين بي بازگشت
کز برايش مي توان از جان گذشت

*نقل قول

حکمت و دانش

بين دانشمند و شاعر مرغزاري سر سبز است
پس اگر دانشمند از آن بگذرد حکيمي شود
و اگر شاعر، پيامبري


*جبران خليل جبران

Sunday, April 07, 2002

درخت



در سپيده دم بهار
درخت از خود با من سخن گفت
از ريشه هايش
که در تمناي آب مي سوختند
وشاخه هايش
که پرتوهاي آفتاب را در آغوش مي فشردند
از نسيمي
که آواز رقص بود
و خنکاي دلي
که به تراوت شبنم رسيده بود


آه درختي که در رگهايش جويبارهاي آب جاري اند
خود بخشنده آبست
نه نيازمند آن
که برگهاي
سبزش هداياي مهرند
و
حيات
پرتوهاي
نور يست
که از لابلای
شاخه هايش گذر کرده است.


درخت ايمان منست
به
حيات
‌اگر نه
عشق من